تبلیغات
خط قرمز - تشرف یافتگان محضر امام زمان (عج) + حاج عباس كاریزنوئی

سربازی خواهم بود که دشمنان هر لحظه برایم آرزوی مرگ کنند|ذهنیات یک طراح |

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1391-09:44 قبل از ظهر

تشرف یافتگان محضر امام زمان (عج) + حاج عباس كاریزنوئی

جناب مستطاب آقای محمد خزاعی كه از خدمتگزاران با اخلاص و رئیس اداره خدمه حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است قضیه ذیل را برای مولف كتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) چنین نقل نموده اند: در سال 1412 قمری، مطابق با 1370 شمسی، به عنوان مدیر گروه مشرف به حج شدم. اكثر مسافرین همراه ما، از خانواده محترم شهدا بودند. یكی از حجاج، شخصی بنام آقای حاج عباس كاریزنوئی بود كه مبتلا به آسم (تنگی نفس ) شدید بود


و به همین جهت، این پیرمرد ضعیف و ناتوان به نظر می رسید در مدینه مرتب به دكتر مراجعه می كرد و دوا می گرفت و برای تنفس از پمپ مخصوص آسم استفاده می كرد. روزی خبر دادند كه حاج عباس در شرف مرگ است و به حالت اغما افتاده، بالای سرش رفتم، بیهوش افتاده بود. فوراً از همان پمپ استفاده كرده و به او نفس دادیم، با تلاش زائران، حالش رو به بهبودی رفت و قدری بهتر شد. توقفمان در مدینه تمام شد و به مكه رفتیم. با سختی اعمال عمره تمتع را انجام داد و آماده برای حج تمتع شد. وقتی به عرفات رسیدیم باز حالش دگرگون و ناراحتیش شدید شد به درمانگاه رفت و دوا گرفت. بعد از بیتوته در مشعر به منی رفتیم، صبح به چادر مخصوص من آمد و گفت: من دارم می میرم، زود مرا به دكتر برسان و خیلی ناراحت بود. با یكی از خدمه او را به درمانگاه فرستادم. وقتی برگشت اظهار داشت: ما كه وارد چادر دكتر شدیم، تعداد زیادی مریض، مرد و زن در انتظار ایستاده بودند، لكن چون دكتر حال مرا دید، بدون نوبت مرا صدا زد و معاینه كرد و دارو داد. شخصی كه همراه او بود، گفت: من از دكتر پرسیدم، حال بیمار چگونه است؟ گفت: خیلی وخیم است به همین جهت، بدون نوبت او را دیدم. شما هم هوای او را داشته باشید. حجاج برای رمی جمرات آماده شدند و این مریض با چند نفر در چادر ماندند، بعد از بازگشت از رمی جمرات و استراحت و صرف نهار به مسلخ رفته و قربانی كردیم. بعد از بازگشت از مسلخ، خدمه كاروان و چند نفر از حجج اظهار داشتند كه عباس را آوردند. و همه خوشحال شدند. معلوم شد كه بعد از رفتن ما به جمرات ایشان به اتفاق خانم یكی از بستگان و حاجی دیگری، برای رمی جمرات رفته بودند وایشان گم شده بود و ما خبر نداشتیم. وقتی كه گفتند: حاج عباس را آوردند. من نزد او رفتم و از حالش پرسیدم و اینكه: كجا گم شدی؟ گفت: تا محل رمی با رفقا بودم، بعد كه بیرون آمدم گم شدم. به طرف چادرها به راه افتادم، چون حواسم جمع نبود و ناراحت بودم، یك وقت متوجه شدم كه در جایی هستم كه جز من كسی در این مسیر نیست. هوا گرم و آفتاب داغ و با وضع ناراحتی كه داشتم، خیلی نگران شدم.

در این هنگام چشمم به اتومبیلی كه در كنار بیابان ایستاده بود افتاد، برای كمك به طرف اتومبیل رفتم، دیدم چند نفر كه اعضای یك خانواده اند، سرنشین این ماشینند. پیش مرد خانواده رفتم و با مختصر عربی كه می دانستم فهماندم كه آب می خواهم. گفت: بنشین تا برایت آب بیاورم. تا نشستم گفتم: « یا ا...! یا علی! یا محمد! » مرد عرب با عصبانیت و پرخاش گفت: « مو علی، مومحمد، فقط ا...، انت جعفری؟ » گفتم: « نعم! » مرا طرد كرد و گفت: « امش » و به من آب هم نداد.

از ترس بلند شدم و به راه افتادم. جوان آن مرد، دنبالم آمد و ظرف آب را به دستم داد و فهماند كه: پدر خیلی عصبانی است. زود بخور و برو كه ممكن است تو را بكشد. به راه افتادم چون جایی را بلند نبودم تا نزدیك غروب راه می رفتم، حالم كاملاً دگرگون و مشرف به مرگ بودم، نفس تنگی و ضعف مرا ناراحت كرده بود. از خداوند مدد خواستم و توسل به اهل بیت ـ علیهم السلام ـ خصوصاً امام زمان (ع) ـ پیدا كردم. در این هنگام چشمم به درختی افتاد، با خودم گفتم، حالا كه می میرم بهتر است خودم را به درخت برسانم و زیر درخت بمیرم.

هنوز به درخت نرسیده بودم كه صدایی شنیدم به زبان فارسی میگفت: حاج عباس!‌ حاج عباس! برگشتم، جوانی را با پیراهن سفید و عبای زرد رنگی كه حاشیه داشت، دیدم. گفت: بیا! به طرف او رفتم و چون وضعیت قبلی را از آن خانواده دشمن ولایت دیده بودم ترسیدم و دست آن جوان را بوسیدم. احساس كردم بوی عطر مخصوصی دارد كه تا به حال چنین عطری را استشمام نكرده بودم.

با خود گفتم: من نفس تنگی دارم و دكتر مرا از این بوها و عطرها منع كرده الان حالم بدتر می شود. جوان در حالی كه به من نگاه می كرد، سرش را بالا آورد و متوجه سینه من شد، به طرف سینه ام دمید و فرمود: اینجا چه می كنی؟ گفتم: آقا كاروان خود را گم كرده ام. و نتوانستم اسم كاروان را بخوبی ببرم، آن جوان اسم كاروان را فرمود، گفتم، آری! همین است. دست خود را جلو آورده و برای دومین بار دست او را بوسیدم، چند لحظه طول نكشید و چند قدمی بیشتر نرفته بودیم كه به من فرمودند: بالای سر خود را نگاه كن. نگاه كردم دیدم ماهی بزرگی كه ستاد امداد كنندگان بالای چادرهای نزدیك چادر ما نصب كرده بودند پیدا شد. بعد پرسید: كاروان و چادر را می دانی؟ گفتم: بلی! همین جاست این علامتش می باشد. مجدداً فرمودند خوب نگاه كن، و من دو مرتبه سرم را بلند كردم. نگاه به ماهی كرده گفتم: همین جاست، سر را پایین كردم دیدم كسی نیست و تنها ماندم.

متوجه شدم كه به من عنایتی شده و این آقای عربی كه به زبان فارسی با من سخن گفت، وجود اقدس امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ بود كه در طی چند قدم مرا به اینجا رساند با اینكه بعد فهمیدم از منی به عرفات رفته بودم 1 بعد شروع كردم به سر و صورت خود زدن كه چه نعمت بزرگی را از دست داده ام و حضرت را نشناختم.

یك جوان شیرازی با مادرش نزدیك من بودند، جلو آمدند و گفتند: چرا خود را می زنی؟ چه شده؟ گفتم: شما این آقایی كه همراه من بود، ندیدید كجا رفت؟ جوان شیرازی به من گفت: من كسی را ندیدم. ولی مادرش گفت: من شنیدم كه این اقا با شخصی صحبت می كرد. لكن كسی را ندیدم. و دستش را از زیر چادر به دست من مالید و برای تیمن و تبرك به سر و صورتش مالید و به پسرش گفت تا مرا به چادر بیاورد. بعد از این جریان، حالش كاملاً خوب و دواها را كنار گذاشت و ضعف نداشت و تا مدتی كه آنجا با هم بودیم سرحال بود و هر وقت می خواست اتوبوس سوار شود مثل جوانی سرحال و شاد سوار می شد و محتاج كسی نبود. 2

1.چون به جایی رسیدم كه وقتی از دور نگاه می كردم، چیزهایی مثل ماشین از بلندیهایی كه معلوم بود، رد میشدند، كه نزدیك عرفات و پلهای اطراف بود.

2.شیفتگان حضرت مهدی (عج)/ ج2، ص 236




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مهدویت 

گروه یاوران جنبش مصاف
دوشنبه 14 فروردین 1391 03:25 بعد از ظهر
دانی که انتظار تو با ما چه می‌کند؟
توفان ببین به پهنه دریا چه می‌کند

آشفته ام چو موج به دریای زندگی
آشفتگی ببین به دل ما، چه می‌کند

یکدم بپرس این همه غم این همه بلا
در خاطر شکسته زغم ها چه می‌کند

دور از بهار روی تو بی‌برگ مانده‌ام
بی برگ و بار مانده به دنیا چه می‌کند؟

بنشین ز راه لطف دمی در کنار دل
آخر بپرس این دل تنها چه میکند

نیلوفر دانش
چهارشنبه 9 فروردین 1391 08:17 بعد از ظهر
مطالب وبلاگتون رو دوست دارم...خدا کنه ریا نباشه نوشته هاتون
پاسخ محمدصادق کریمی : ریا
برای کی ریا ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر